یک تماس
معجزه کوچیک من
دیروز که با تمام گرفتگی عصر جمعه رفتم پیش مامان جون و بابا جون ، تلفنم زنگ خورد به خیال اینکه همکار ها واسه نتظیم ساعت قرار کار زنگ می زنند عجله ای واسه بر داشتن گوشی نکردم ، تا وقتی رسیدم که تماس قطع شده بود . به لیست میسدکال ها نگاه کردم ، چشم زمردی من ، میتونی حدس بزنی کی بود؟ اون بود 2 تا تماس نا موفق و من که باور نمیکردم چند بار تاریخ و ساعت رو چک کردم . کمی ناراحت که چرا زودتر ندیدم اما بیشتر نگران و عصبی که اگه جواب داده بودم چی میشد؟ بازم میخواست بگه که خیلی مشغوله، که پست جدید گرفته ، که تا الان تو دفتر بوده! و بگه که زمان نداشته حتی یک ایمیل به مامانی بزنه؟
می دونم چی میگه "حق با تویه" ، " احمق نباش من فقط تو رو می خوام " ، " چرا نمیایی پیشم؟" ، " بزار ببوسمت دلم تنگ شده " . و بعد اون خنده های همیشگی و قطعی تلفن و موندن من تو دنیایی از تردید که یازم باورش کنم یا نه؟
چشم زمردی من ، مامان دیگه از این انتظارا خسته شده این با دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن ها .
ایمیلم رو چک کردم ، نه هیچی نیست و نه پیامکی ، سعی کردم تماس بگیرم اما جوابی نداد و نمیتونم مطمین باشم با اون وضعیت مخابرات بهش وصی شده باشه .
نازنینم ، نمیدونم چه کنم. مامان باید چه کار کنه ؟ چرا تموم نمیشه این امید و نا امیدی مکرر؟

یک تماس
