ماه جولای
چشم زمردی من
ماه جولای داره به نیمه میرسه کم کم ، ماهی که قرار بود همه چیز فرق کنه. قرار بود تا انتهای جون مرد چشم فندقی بابای تو شده باشه. قرار بود که خونه آپارتمانیش رو به خاطر تو ویلایی کنه . و چه عکس های فریبنده ای بودن ، اتاق های کوچیک تراس های بزرگ و عکسی از دوچرخه کنار ورودی که میتونست روزی مال تو بشه .
میدونی مامان با چه تلاشی داشت زبان جدید کشوری رو یاد می گرفت که قرار بود وطن تو بشه . اما حالا دوست نداره حتی لغات رو به خاطر بیاره .
راستی مامان داشت دوباره اسمت رو زمزمه می کرد و کمی نگران بود که اسمت بین هم نژادی های اون مردی که قرار بود بابا باشه اسم تکراری نباشه .
اما حالا نه اون زبان جدید ، نه کفش های پاشنه بلندی که واسه راه رفتن کنار اون خریده نه این رژیم لاغری چند ماهه دیگه به کارش نمیان .
حالا مامان باید فقط کار کنه خیلی زیادتر به خاطر تو ، به خاطر این که یه مادر مجرد بودن خیلی سخته.
راستش مامانت هنوز داره خوش خیالی می کنه هنوز ته دلش میگه " چطور میتونه بدون چشم های من زندگی کنه " اما چشم زمردی من ، به خاطر تو هم شده مامان باید قوی باشه و چشمشو رو حقیقت نبنده.

ماه جولای
