چشم های فندقی
بچه ی من
، برات گفتنی ها خیلی زیاد دارم ، ازروزی که توی خوابم اومدی ، از روزی که حس کردم بودنت رو می خوام ،و از روزی که خواستنم یک دنیا امید شد.
نمیدونم از کجا شروع کنم . شاید از جایی همین آخری ها ....
همین یکی دو ماه پیش ، وقتی که چشمهایی فندقی مردی منو به یاد چشم های زمردیت انداخت . درست وقتی که سر چشمهات با اون دعوایی عاشقانه داشتم ، چون اون چشم های منو برای تو می خواست و من چشم های اون رو .
همین جا شروع شد چشم زمردی من ، همین جا که نه خیلی قبل تر از اینجا، اما این جا دوباره جون گرفتی ، وقتی که اون مرد ، مردی که یک سال تمام گوشمو با زمزمه های عاشق چشم هام شدنش پر کرده بود ، با خنده و شوخی از تو و خواهر برادرات حرف زد.
همون روزا آنچنان شوق دیدنت رو تو دلم کاشت که تحمل زمان سخت شد . چشم زمردی من ، آنچنان بی قرارم کرد که مامان لی لات بی خیال ادامه تحصیل ، شغل و ماه عسل عاشقانه شد و تصمیم گرفت که زودتر دستهای کوچک رو بگیره .
بچه من اما ، زندگی همیشه اون جوری پیش میره که ما فکر نمی کنیم .
اون مرد نخواست که چشم های فندقیش رو به تو بده ، بد از یک سال انتظار درست وقتی قرار بود منو به دیدنت نزدیک کنه ، ما رو تنها گذاشت .
چشم زمردی من ، چشم های این روز های مادرت رو ، چشم های فندقی یک مرد بارونی کرده. همون مردی که وقتی چشم هاشو پشت شیشه مانتیتور غمزده میدید . بی تاب میشد و التماس هاش واسه خندوندن چشم ها شروع میشد .
تو هیچ وقت غصه نخور اما، اگه تمام دنیا جلو راهم بایستن لذت دستای کوچیکت رو از دست نمیدم .
بچه من ، کوچولوی من ، انتظار سخته اما ، مامان خیلی وقته از عاشقی گذشته ، اما برای تو می جنگه .

چشم های فندقی
