بهانه
نازنینم
پست قبلی رو وقتی نوشتم که برای نوشتن این مطلب دچار تردید شدم ، ترسیدم، کوچولوی من از اینکه ذهنت رو با خیال عشق اسطوره ای آلوده کنم و تو رو از دنیای واقعیت ها دور . اما وقتی مامان حس کرد که چیزی با تمام وجود فهمیده پس تردید رو کنار گذاشت
ماهکم مامان این رو با تمام وجود فهمید که "عشق هیچ بهانه ای رو نمی پذیره"...
ماجرا این طوری شروع شد : چند شب پیش مهمان هایی از غرب داشتم ، مسیحی مسلک و نا آشنا به رسوم شرقی ، توی گرمترین ماه سال ، وقتی همزمانی با ماه رمضان و گرمایی بی سابقه ، روز ها رو به شدت طاقت فرسا کرده . می دونستم که تمام روز رو برای بازدید تو هوای آزاد و پیاده روی زیاد گذرونده اند. موقع صرف شام ازشون پرسیدم : راستی نهار رو چکار کردید ؟ " ما نهار نخوردیم " و خنده ای از شعف سر داد و گفت "ما هم روزه بودیم ".....
شب به خونه میام ، ایمیلم رو چک می کنم و به مرد چشم فندقی ای فکر می کنم که بعد از یک سال چشم به راه تعطیلات تابستانه موندن می پرسه :
Do you think that Ramadan could be Problem to us? Becuase I am not fasting
وجودم خالیٍ نازنینم ، خالی از هر خواستنی ، پوزخندی می زنم به خاطره صداهایی که مصرانه ادعای عاشقی می کنند ، چراغ رو می بندم ، وقت تنهایی خوابیدنٍ کودکم .

بهانه
