سیندرلا
چشم زمردی من
می خوام برات بگم که چرا این روز ها کمتر واست می نویسم ، دلیلش بر می گرده به یه داستان قدیمی به اسم " سیندرلا " ، عزیزکم لابد تا زمانی که بتونی این نوشته ها رو بخونی بارها و بارها داستان سیندرلا رو شنیدی اما این بار هم این داستان رو بشنو : سیندرلا روز ها رو کار می کرد ، سخت کار می کرد اما یک روز فرشته مهربون کمکش کرد که به بهمونی بره ، کمکش کرد که شاد باشه و از زندگی روز مره اش جدا بشه ، اما گلکم به قول روباه شازده کوچولو " همیشه یه پای بساط لنگه "
آره نازکم از اونجایی که همیشه نقص و کمبود همراه خوشبختی ما آدم هاست ، جادوی پری مهربون فقط تا نیمه شب دوام میاورد ، بعد از ساعت 12 سیندرلا همون دختر خدمتکار با لباس های فرسوده بود .
میدونی ماهکم ، همه ما یه جورایی سیندرلاییم ، این روز ها مامانی زیادی سیندرلا شده ، روز ها پر از کار و تلاش و شادی کاذب ، روز ها مامانی فکر می کنه که چقدر حالش خوبه ، چقدر دوست های جدید پیدا می کنه ، چقدر جاهای جالب رو میبینه ، دور و برش پر شده از پرنس هایی که به رقص دعوتش می کنند و مامان سیندرلا تو خودش رو مثل شاهزاده خانم می بینه
اما این فقط تا نیمه شب دوام داره همین که صورتش رو میشوره ، درد پاها آروم تر میشه ، ایمیلش رو چک می کنه ، معجزه پری هم تموم میشه ، میشه یه دختر تنها ، پر از خاطرات تلخ ، پر از ترس از آینده ، پر از تردید و اون موقعست که خوابیدن به ترس همیشگی شب ها بدل میشه ، ترس از فردایی جدید ، فردایی که دیگه شاید از معجزه کوتاه پری هم خبری نباشه ،
حالا می دونی نارک من ، وقتی مامان نمینویسه دچار جادوی پری شده ، و تو می دونی ماه من که هیچ جادویی دایمی نیست ، جادو هیچ وقت واقعی نیست ، جادو یک معجزه نیست

سیندرلا
