بودن یا نبودن ، مسأله این ...ست !
ماه تمامم
امروز مرگ رو در لحظه ای دیدم . هیچ وقت خودم روچنین ناتوان ندیده بودم .
موقع عبور از خیابون بودم ؛ دوچرخه سواری از مسیر منحرف شد ماشینی یرای جلوگیری از تصادف مسیرش رو به سمت من منحرف کرد سعی کردم به سرعت از جلوش رد بشم اما سر ماشین دوباره به سمتم چرخید . طوری که خیال کردم با نیت قبلی و به قصد زیر گرفتن من جلو میاد نمی دونم چی تو ذهنم گذشت که من رو ایم چنین بی خیال سر جا نگه داشت . شاید ترس شاید هم شک شدن از دیدن اون لحظه .
چیزی که یادمه نا امیدی بود ، تسلیم شدن و چند صدم ثانیه که توی دهنم بیشتر از چند دقیقه به نظر میاد . چشم هام باز بود اما گویا چیزی نمیدیدم مگر شتاب چرخ ها و سپر ماشین که با تمام نیرو به سمتم میومدند.
.... و چند لحظه بعد ... زنده بودم ، زنده و سالم.
به جز قلبم که تند تند میزد و نگاه های پر از وحشت اطرافیان ، راننده که سرش رو چند لحظه بر گردوند تا بدونه چی شده ، همه چیز عادی و طبیعی بود .
دوستم که همراهیم می کرد خودش رو به من رسوند ، دست هام رو گرفت و گفت " خدای من لی لا باورم نمیشه که زنده ای "
گفتم : یعنی تو می گی زنده ام ؟
بقیه مسیر به شوخی های ساده ای گذشت که سعی داشت آروممون کنه .
وقتی رسیدم خونه همه چیز آروم و طبیعی بود ، خوردن چای و شیرینی ، چک کردن ایمیلی که هیچ خبر مسرت بخشی توش نیست ، مرتب کردن خونه ، عوض کردن کانال های TV و خوابیدن توی تنهایی .
می دونی چشم زمردی من ، تمام شب قبل از خواب به این فکر می کردم : اگه اتفاقی افتاده بود ، حتما اون ، مرد چشم فندقی آخرین کسی بود که می فهمید ، و یا شاید اصلا نمی فهمید . چند تا تماس بی جواب ، یک نتیجه گیری که ترکش کردم و شاید فقط کمی دلش واسه چشم هام تنگ می شد ....
" لی لا چیزی نگو ، لی لا تکون نخور ، لی لا فقط می خوام تو چشمات نگاه کنم ، آخ لی لا چشمات میتونه تمام خستگیم رو برداره "
آخ کوچولوی، آخ نمی دونی دلم چقدر تنگه اون روز های خوبه .

بودن یا نبودن ، مسأله این ...ست !
