برای کودکم

بودن یا نبودن ، مسأله این ...ست !

1392/5/1 11:47
نویسنده : لی لا
203 بازدید
اشتراک گذاری

ماه تمامم

امروز مرگ رو در لحظه ای دیدم . هیچ وقت خودم روچنین ناتوان ندیده بودم .

موقع عبور از خیابون بودم ؛ دوچرخه سواری از مسیر منحرف شد ماشینی یرای جلوگیری از تصادف مسیرش رو به سمت من منحرف کرد سعی کردم به سرعت از جلوش رد بشم اما سر ماشین دوباره به سمتم چرخید . طوری که خیال کردم با نیت قبلی و به قصد زیر گرفتن من جلو میاد نمی دونم چی تو ذهنم گذشت که من رو ایم چنین بی خیال سر جا نگه داشت . شاید ترس شاید هم شک شدن از دیدن اون لحظه .

چیزی که یادمه نا امیدی بود ، تسلیم شدن و چند صدم ثانیه که توی دهنم بیشتر از چند دقیقه به نظر میاد . چشم هام باز بود اما گویا چیزی نمیدیدم مگر شتاب چرخ ها و سپر ماشین که با تمام نیرو به سمتم میومدند.

.... و چند لحظه بعد ... زنده بودم ، زنده و سالم. 

به جز قلبم که تند تند میزد و نگاه های پر از وحشت اطرافیان ، راننده که سرش رو چند لحظه بر گردوند تا بدونه چی شده ، همه چیز عادی و طبیعی بود .

دوستم که همراهیم می کرد خودش رو به من رسوند ، دست هام رو گرفت و گفت " خدای من لی لا باورم نمیشه که زنده ای "

گفتم : یعنی تو می گی زنده ام ؟

بقیه مسیر به شوخی های ساده ای گذشت که سعی داشت آروممون کنه .

وقتی رسیدم خونه همه چیز آروم و طبیعی بود ، خوردن چای و شیرینی ، چک کردن ایمیلی که هیچ خبر مسرت بخشی توش نیست ، مرتب کردن خونه ، عوض کردن کانال های TV و خوابیدن توی تنهایی .

می دونی چشم زمردی من ، تمام شب قبل از خواب به این فکر می کردم : اگه اتفاقی افتاده بود ، حتما اون ، مرد چشم فندقی آخرین کسی بود که می فهمید ، و یا شاید اصلا نمی فهمید . چند تا تماس بی جواب ، یک نتیجه گیری که ترکش کردم و شاید فقط کمی دلش واسه چشم هام تنگ می شد ....

" لی لا چیزی نگو ، لی لا تکون نخور ، لی لا فقط می خوام تو چشمات نگاه کنم ، آخ لی لا چشمات میتونه تمام خستگیم رو برداره "

آخ کوچولوی، آخ  نمی دونی دلم چقدر تنگه اون روز های خوبه .

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

سحر
1 مرداد 92 12:15
لی لا جان دوست خوبم باید مراقب خودت باشی خیلی، با همه غمهایی که تو نوشته هات هست ، تو این همه تاریکی یه روشنی هست به اسم امید، این روشنایی رو کم کم زیاد کن تا دیگه هیچ تاریکیی نباشه. تو باید امیدوار باشی باید، این طبیعت زندگی.اگه امید نبود...


مرسی عزیزم امید و فقط امید همه به امید زنده ایم
مامان شایان و پرنیا
1 مرداد 92 16:51
عزیزممممممممممم خدا رو شکر که به خیر گذشت عزیزم دخملم تو فستیوال زیباترین کودک ایرانی شرکت کرده ..بیا به وبلاگش و عکسش رو ببین اگه دوست داشتی بهش رای بده لطفا اگه. رای دادی خبرم میکنی؟
مامان مانلی
2 مرداد 92 22:11
سلام عزیزم خدا خیلی بهت رحم کرده
من بیشتر وبت را خوندم ولی نفهمیدم مرد چشم فندقی کیه خیلی دوست دارم بدونم البته اگر خودت میخوای من بدونم
من شما را با افتخار لینک کردم خانومی



ممنون از لطفت دوست عزیز . من هم وبلاگ دختر خوشگلتونون رو لینک کردم که زود به زود صورت ماهش رو ببینم .
در مورد مرد چشم فندقی بیشتر خواهم نوشت فقط بگم که نامزد من هست و دور از هم زندگی می کنیم
مامان ملیکا جون
5 مرداد 92 2:41
سلام لی لا جان ممنونیم که به ما سر میزنید مگه پستهای قبلی وبلاگ ملیکا رو ندیدید؟ ملیکا جون شعر دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را رو از حافظ حفضه اینم آدرسشhttp://melikadeter.niniweblog.com/post220.php بابت مهربونیهاتون ممنونیم
مامان ملیکا جون
5 مرداد 92 2:44
خدا رو شکر که طوریتون نشد صدقه بگیرید
سحر
5 مرداد 92 11:21
لی لا جونی کجایی؟ نیستی؟ زود بیا بنویس مارو از کنجکاوی نجات بده
ماماطهورا
5 مرداد 92 14:34
واااااااااااااااااااااي خداروشكركه اتفاقي برات نيفتاده عزيزم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای کودکم می باشد