خاطره یعنی گذشته ها...نگذشته .....!
نازنینم
امروز برای یک بار دیگه فرصتی به تو ، خودم و مرد چشم فندقی دادم . باز می گم که این بار آخره و باید هم باشه و امیدوارم که باشه .
بهش یه ایمیل فرستادم و گفتم که چطور زندگی من رو تحت شعاع بدقولی هاش قرار داده . کاش بفهمه ، کاش این بار کاری کنه . کاش این ریسمان پوسیده یا پاره بشه یا از نو بافته . آخه مامان خیلی خسته است گلم .
می دونه ماه من آدم فقط یه بار عاشق میشه اما میتونه هزاران بار دوست داشته باشه تا وقتی که خسته نشه . آدم وقتی خسته شد دیگه قدرت دوست داشتن هم نداره اون موقعست که آدمی رو به نابودی میره .
میدونی مامان راه زیادی رو رفته و حالا دیگه خیلی خسته شده اینقدر که توان دوست داشتنش رو داره از دست میده .
ماه زیبای من ، دلم واسه دیدن چشم های زمردیت بی فراره ، سرم پر فکر این بی قراریه ، اینقدر که دیگه نمیدونه قدمی که بر میداره درسته یا نه .
نمیشه کاری کرد جز صبر و جز فرصت رو زمان دادن ، زمانی که دشمن من و تویه ، زمانی که وانمود میکنه حلال مشکلاته .
اما تو میدونی گلم : " خاطره یعنی گذشته ها...نگذشته .....!"

خاطره یعنی گذشته ها...نگذشته .....!
