برای پسرم
نازنینم ، آدم گاهی ایینقدر درگیر نداشته ها میشه که داشته ها رو از یاد می بره . گرچه این عذر کوچیک نمیتونه دلیل این بی انصافی باشه . کوچولوی چشم زمردی من ، امروز این پست وبلاگ رو برای برادر چشم زمردیت می نویسم ، نازنین پسرم که گاهی با تمام بی انصافی از یاد می برم که گرمای خونه ام از چشم های جادووییشه!
پسرم!
پسر چشم زمردیِ من ، وقتی برای اولین بار دیدمت یک ماهی از تولدت می گذشت ، اونقدر زیبا و خواستنی بودی که فریاد زدم چه دختر بی نظیری ! اخه فکرش رو هم نمی کردم خدا این همه زیبایی رو اینجوری تو چهره یک پسر ولخرجی کرده باشه.
زیبا و فریبنده با چشم های رویایی و نگاه عمیق ، گرچه ترسم از دل بستن به بچه ای بود که مال من یست اما وجود نازنینت جایی برای تردید نمیگذاشت ، این که خون من تو رگ های تو نیست، این که مادرت رو کم میشناختم و پدرت رو هرگز ، این چیزی از احساس مادرانه من کم نکرد ، وقتی خسته از سر کار میومدم ، میدونستم که دست های گرمت حلقه شده دور گردنم روحم رو تازه می کنه ،
هدیه بی نظیر خدا ، هنوز هم می دونم وقتی خسته یا دلگیرم ، این تویی با اون چشم های دلربا و نگاه جادوییت که درد رو تو چشم هام می خونی و بی هیچ حرف و بهونه گرمای آغوش کوچیک رو مرهم دردم می کنی .
نازنین بی رقیبِ من ، تویی که با دست های کوچیک و قد کوتاهت محکم تر از هر مردی کنارم ایستادی ، و من هر لحظه خدا زو از بخشش دستات به من سپاس می گم ،
معجزه کوچیکِ من ، مایه آرامشم ، ازت ممنونم که هستی!

برای پسرم
