فرصتی برای عاشقی
مادرم همیشه میگفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد، باید دائم کار کند وگرنه به محض اینکه بی کار شود فورا به عشق فکر خواهد کرد. (دفترچه ممنوع | آلبا دسس په دس)
فرشته چشم زمردی من، مامان تو هم می خواد همین رو بگه این کاری بود که مدت ها انجام می داد وقتی که همش درس می خوند و کار میکرد؛ و زندگی چه آسون می گذشت . امایک روزی ، یک روزی که خیلی دوره اما خاطرش نزدیک نزدیکه ، مردی وارد زندگیش شد که تمام فکرش رو به بازی گرفت ،
پوست تیره و چشمای نافذ وحشی داشت ، نگاهش بدجوری مردونه بود ، وقتی به سختی فارسی حرف میزد ، اولین نگاهش قفلی رو تو قلب مامان باز کرد ،
گرچه مامان فکر می کرد که اون حسی که از سر انگشتای دست تا پا توی چند صدم ثانیه حرکت کرد قفلی بود که با چرخشش در عشق رو تو قلب مامان باز کرد اما نازنینم ، اون اول تمام قفل ها بود .
مدت ها زندگی مامان شده بود گوش دادن به حرف هاش حرف هایی که اول بچه گونه و بی اهمیت میزدند ، اما کم کم تمام دنیای من رو پر کردند . و من رو با ترسی تازه آشنا کردند . فرشته کوچیکم اون کسی بود که منو بیشتر از همه یاد تو انداخت ، اون کسی بود که هر جا فرشته کوچولویی میدید ، به سمتش حرکت میکرد و نگاهش پر از شوق یک پدر می شد .
اون بود که یادم آورد ، زندگی دیگه ای جز کار هست و اون بود که با کمرنگ کردن کار ، فرصت فکر کردن به عشق رو به من داد .
مامان در برابر عشقی که گرفت خیلی چیز ها رو از دست داد . شغل تمام وفتش رو ، زندگی پر از کار وو پیشرفت و فرصت یک زندگی بدون دغدغه کشنده عشق .
چی شد که من رو با خیال تو ، در حسرت تو گذاشت ، سرگذشت طولانی ای که باید آروم آروم بهش گوش بدی .
اما مامان داره کم کم به زندگی قبلیش برمیگرده گرچه قفلی که تو قلبش شکسته شد دیگه نمیتونه بسته بشه اما ماهکم ، ساعت های طولانی کار تنها آرامش مامان ، تو روزهای بدون تو شده.

فرصتی برای عاشقی
