سرآغاز
امشب پی بردم که وجود داری : بسان قطره ای از زندگی که از هیچ جاری باشد . با چشم باز، در ظلمت محض دراز کشیده بودم که ناگهان در دل تاریکی، جرقه ای از آگاهی و اطمینان درخشید: آری، تو آنجا بودی . وجود داشتی . گویی تیری به قلبم خورده بود .
از کتاب"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"اثر خانم اوریانا فالاچی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

سرآغاز
